بیابان بود وتنهایی نگاهم تشنه ی باران
من و صحرایی از اتش.من و تنهای و طوفان
معلق بود هفتاد و دو نیزه از دل خورشید
و خون از اسمان می ریخت بر افسانه ی انسان
و ماه از آسمان افتاد بر خاک و دو قسمت شد
از آن نیمی به آب افتاد و نیمی دیگرش پنهان
نمی بارد چرا باران.چرا باران نمیبارد
گلی رویید بر شاخه.شبیه آیه ی قرآن
یکی میگفت:می روید زداغ آسمان خورشید
یکی میگفت:میگیرد تمام دشت را طوفان
شکست آخر تمام آسمان آن روز طوفانی
و تقدیر زمین این شد:هزاران سال بی باران

حرف نزدن و ننوشتن دلهره ای است و حرف زدن و نوشتن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر!
چرا که در دیگران نه با گفتار-بلکه با وجود خود میتوانی نفوذ کنی. در تو نیرو یی است که زیباست. تو با
نگاه خود- با تماس خاموش روح بر صفای خود- فضای آرام بخش و خوبی را گرد خود میبراکنی.
تو از خود برتو زندگی می افشانی و این برتو- آهسته و نرم نرم مانند گرمای ملایم بهار
از میان دیوارهای کهنه و بنجره های بسته در خانه کرخت گشته راه می رود و دلهایی
را که از سالها بیش در درد ناتوانی و تنهایی می خورد و خشک می کرده و مرده را
به جا گذارده - از نو زنده می کنی. و عجب قدرتی است. این قدرت جانها بر جانها!
چه آنان که زیر نفوذ آن می روند و چه آنان که آن را اعمال می کنند.
فقط اومدم یه چیز بگم
توووووووووووووووووووووووووووووولدم مبارک

همه دعوت اما تضمین نمیدم به همه کیک برسه
زن و شوهری در تمام مدت زناشویی دعوا داشتند.وقتی شب سالگرد ازدواجشان فرا رسید
خانم از همسرش سوال کرد:خوب چگونه جشن بگیریم؟
مرد جواب داد: با پنج دقیقه سکوت................!
*آتش پیری
پیرمرد هفتاد و پنج ساله ای که ماه عسل خود را در یکی از هتل های ایتالیا با دختر
هجده ساله ای میگذرانید در پاسخ خبر نگاری گفت:
این درست است که موهای من سپید و این کارم مورد استعجاب شما شده اما نمی دانید
که وجود برف بر روی بام دلیل این نیست که داخل خانه آتش نباشد!
*عروسک
بچه بودیم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردای قوی
بزرگ شدیم دخترا عاشق مردای قوی شدن و پسرا عاشق عروسک!

اینا رو باش پا گذاشتن رو قوانین کودکی....................................![]()
فقط حس کردم شعر جالبیه
اونی که من میدونم هیچوقت این کارو نمیکنه.
به سینم دست رد زد بی مروت به ما حرفای بد زد بی مروت
ولی روزی بداند او که امروز به بخت خود لگد زد بی مروت
چقدر حیف که دیدار پا نمیگیرد..........................که کوچه سخت برایت بهانه میگیرد
انگار همه چی تازه شده بود انگار زمان برگشته به همون حد سخت شده بود.
به همون حدم غیر قابل تحمل
اما این دفعه یه فرق داشت با دفعه قبل.این دفعه میخندیدم به جای گریه.
اما به خدا تو دلم غوغا بود.
اگه اون هواپیمای لعنتی.................
خیلی سخته پارسالو لحظه لحظه با حضورش گذروندیم و حالا امسال لحظه لحظه بدون اون.
دلم براش تنگ شده.
چند وقت پیش خوابشو میدیدم. توی خواب میدونستم از دست دادمش.
واسه جبران نبودنش فقط بغلش کرده بودم و اشک میریختم و التماس میکردم برگرده.اما حیف.......
.jpg)

مثل این شمع ها سوختم
چون تو مثل این پروانه رفتی
![]()
اینها همش تقدیم تو گلم



<<<<<<<<<خدایا رحم کن بر آنان که می میرند از ترس دوست داشتن و عشق را بر خود حرام میکنند.>>>>>>>>>![]()

خواهشا به همش سر بزنین.
پستایی هست که از وبلاگ می خواهمت منقل شده.
ممنون میشم نظراتتون روبگید.
با تابش چشمان تو گر می گیرم
-جز عشق-خدا داند.بی تقصیرم
دیریست که در حلقه عشاق زمین
مجنونم و با لیلی خود در گیرم
(عالیه مهرابی)


